|
افشا گری های یک بازمانده ...
|
|
|
|
||||
|
اون روز صبح رفتم جلوی آینه ... این من بودم ؟! باورم نمیشه پیش من نشستی واسه خاطر ( ببخشید اشتباه شد ! ) تب شدید داشتم ... چشمام نفخ کرده بود ... آب بینی ام داشت می ریخت
رفتم دکتر ! منتهی واسه اینکه آمپول نده با گل و شیرینی رفتم ... ای دکتر عزیز که جانم فدای تو ... قربان دکتری و قرص و دوای تو ! اما دکتر گفت : الکی خود شیرینی نکن ! تو آمپولانزای افغانی گرفتی ! اما من خودمو نباختم و یه طوری که دل سنگ آب بشه گفتم : آخه ۱۵ تا آمپول ... چیزی از آمپولگاهم باقی نمی مونه ...! و باز هم ادامه دادم و گفتم : من زن دارم ... بچه دارم ... نوه دارم ... نتیجه دارم ... نبیره دارم ... ندیده دارم ... کلیله دارم ... دمنه دارم ... و من باز هم تلاش کردم و گفتم : من حقوق ۱۰ ماهتو می دم بی خیال آمپول ما شو ... به پاش افتادم و بهش گفتم : کفشاتو می خورم ... به من آمپول نزن ... اما داشتم می رفتم بیرون که یه مرده بزرگ ( حدودا پنج برابر خودم !!) جلومو گرفت و گفت : کجا میری جوجو ؟! می خوای آمپولانزای افغانی رو تو مملکت پخش کنی ؟... درگیری شروع شد ...بالا گرفت ! در نتیجه این درگیری سنگین دو عضو برجسته جناح چپ و راست بدنم هر کدام ۷ تا و نصفی آمپول خوردند !درگیری تموم شد ... و من رفتم ... به سختی ! اما در حالی که جناحین بدنم را به وسیله مالش دلداری می دادم موبایلم زنگ خورد ... - آقا هومن ؟! من از طرفداراتون هستم ! پس پست جدیدتون چی شد ؟ اتفاقی افتاده که آپ نمی کنید ؟! من هیچ نگفتم ! آخه در زندگی زخم هایی هست که نه می شود آنها را به کسی گفت و نه می شود آنها را به کسی نشان داد ! مثل خوره می افته به ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:31 توسط هومن
|
|
|||||
|
|||||
جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ
جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ