تبليغاتX
سه عنصر - آمپولانزای افعانی !
افشا گری های یک بازمانده ...
اون روز صبح رفتم جلوی آینه ... این من بودم ؟! باورم نمیشه پیش من نشستی واسه خاطر ( ببخشید اشتباه شد ! ) تب شدید داشتم ... چشمام نفخ کرده بود ... آب بینی ام داشت می ریخت  غدد فوق کلیویم از صورتم زده بود بیرون ... مفاصل زبونم ورم کرده بود ... کتفم زده بود بیرون ... آلن دلون اگه خودشو اینطوری تو آینه می دید چی کار می کرد ؟! خب منم همون کارو کردم

رفتم دکتر ! منتهی واسه اینکه آمپول نده با گل و شیرینی رفتم ... ای دکتر عزیز که جانم فدای تو ... قربان دکتری و قرص و دوای تو !

اما دکتر گفت : الکی خود شیرینی نکن ! تو آمپولانزای افغانی گرفتی ! یعنی باید ۱۵ تا آمپول بزنی!

اما من خودمو نباختم و یه طوری که دل سنگ آب بشه گفتم : آخه ۱۵ تا آمپول ... چیزی از آمپولگاهم باقی نمی مونه ...!

و باز هم ادامه دادم و گفتم : من زن دارم ... بچه دارم ... نوه دارم ... نتیجه دارم ... نبیره دارم ... ندیده دارم ... کلیله دارم ... دمنه دارم ...

و من باز هم تلاش کردم و گفتم : من حقوق ۱۰ ماهتو می دم بی خیال آمپول ما شو ... به پاش افتادم و بهش گفتم : کفشاتو می خورم ... به من آمپول نزن  ... و در آخر اعصابم خورد شد و گفتم : بابا اصلا نمی خوام ! برو بمیر  من حالم خوب شد !

... اما داشتم می رفتم بیرون که یه مرده بزرگ ( حدودا پنج برابر خودم !!) جلومو گرفت و گفت : کجا میری جوجو ؟! می خوای آمپولانزای افغانی رو تو مملکت پخش کنی ؟... درگیری شروع شد ...بالا گرفت ! در نتیجه این درگیری سنگین دو عضو برجسته جناح چپ و راست بدنم هر کدام ۷ تا و نصفی آمپول خوردند !درگیری تموم شد ...

و من رفتم ... به سختی !

اما در حالی که جناحین بدنم را به وسیله مالش دلداری می دادم موبایلم زنگ خورد ...

- آقا هومن ؟! من از طرفداراتون هستم ! پس پست جدیدتون چی شد ؟ اتفاقی افتاده که آپ نمی کنید ؟!

من هیچ نگفتم ! آخه در زندگی زخم هایی هست که نه می شود آنها را به کسی گفت و نه می شود آنها را به کسی نشان داد ! مثل خوره می افته به ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:31  توسط هومن  | 

 
hooman example: example:

New Coding JavaScript


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ


New Coding JavaScript


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ